عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

تولد بهترین بابای دنیا

امشب تولد باباجونیه.بهترین و مهربون ترین بابای دنیاست بابای شما بنیتا خانوم...وقتی بیای خودت متجوه میشی که من درست میگفتم... بابا جونی عاشق کارای دست سازه.کارایی که خود ادم براش وقت گذاشته باشه.منم خاستم امسال متفاوت باشه تولدش... براش دوتا گربه کوچولو با نمد درست کردم.کیک درست کردم و ... و یه غذای خوشمزه...وقتی بابایی از سرکار خسته و کوفته اومد سورپرایزش کردم.خیلییی خوشحال شد. چون بابایی از کاکتوس خوشش میاد،یه کاکتوسم از طرف شما دختر ناز برا بابا خریدم.که از اونم باباجون رضا خیلیی خوشش اومد.گفتم بنیتا خانوم زحمتشو کشیده.بووس دختر نازمم.  
14 تير 1394

غیبت طولانی و تنبلی مامان سارا

سلام سلاممم.دختر نازم خیلیی وقته وبلاگتو به روز نکردم..دیگه تنبلییی تو بارداری خیلی شایعه.از بس هوا گرمه .من دائم زیر کولرم و تکون نمیخورم.کارم نمیکنم. دختر نازم توی 31 هفتگی رفتیم سونو و شما حالت خوب بود و وزنتم 1850 بود.الهیی قربونت بشه مامانی. توی 28 هفتگی هم آزمایش تحمل گلوکز دادم که بدترین آزمایش زندگیم بود ولی بخاطر شما تحمل کردم.اوفف چهار ساعت این ازمایش طول کشید و 4بارم ازم خون گرفتن.ولی خداروشکر دیبت نداشتم و همه چیز نرمال بود. بووس دختر ناز و دوست داشتنیه من
14 تير 1394

کلاسهای بارداری

سلامم کوچولوی شیطون مامان.اون تو خوش میگذره مامانی؟حسابییییییییی شیطون شدی هاااا.قربون اون شیطونی هات   دوهقته ای میشه مامانی داره میره کلاس بارداری.خییلیییییییییی کلاس مفید و خوبیه.میرم مرکز مهرمادری .خیلییی راضیم.از 2 خرداد کلاسا شروع شده.امروز که رفتم هم در مورد تغذیه حرف زدن هم اینکه ورزشای مخصوص بارداری رو انجام دادیم... خیلیی عالی بود.ولی بخاطر مشکل لگنم یسری حرکتا رو نتونستم انجام بدم که مامایی که اموزش میداد گفت احتمال داره نتونی زایمان طبیعی داشته باشی.اولش ناراحت شدم.خب اخه خیلیییی دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه کلی تحقیق کرده بودم.ولی عیبی نداره دیگه.هرچی قسمت باشه همون میشه.   ...
9 خرداد 1394

ساعت 3 بامداد 15 اردیبهشت

بابا رضا خیلییی انتظار میکشید تا تکونای شما دختر ناز رو حس کنه.ولی همش یا دیر میرسید یا شما اروم میشدی دیشب دستشو گذاشت رو شکمم باهات حرف زد گفت دیگه باید حس کنم.به ثانیه نکشید شما دوتا تکون محکم  خوردی.باباجون رضا شوک شده بود میگفت ای ای دیدی.گفتم اره عزیزم من همش میبینم.اینقدرررر ذوق میکرد که  نگو...تازه متوجه شیرینی این حس شده بود.تازه فهمید من چرا اینقدر ذوق میکنم از تکونات.میگفت واقعا حس قشنگیه  یه موجود کوچولو داره تو وجود تو زندگی میکنه.حرکت میکنه.تغذیه میکنه...   خیلییی لحظه زیبایی بود دیدن چهره ذوق زده شده بابایی اون موقع شب. خدایا ازت ممنونم بخاطر تموم این لحظات  سن ش...
15 ارديبهشت 1394

لگد زدن لذت بخش تو

مامان فدای تو بشه.تویی که دنیای بابا و مامانتی تویی که عشقمون رو بیشتر کردی. تویی که به زندگیمون انرژی بیشتر بخشیدی   چندروزه اهنگ لالایی بنیامین که واسه بارانا خونده بود رو دانلود کردم و میزارم که گوش کنی. الان داشتم بلند بلند میخوندمو گوش میکردم آهنگ رو .اینقدر محکم لگد زدی دوبار پشت سر هم.تا حالا اینقدر  شدید ندیده بودم حرکتاتو... سریع بابا رضا رو صدا کردم.با ذوق نیگاه میکرد و دستشو گذاشت ولی شما اروم شده بودی.بابایی بازم موفق نشد... فکر کنم از این لالایی خیلی خوشت اومده مثل مامانی سارا  
11 ارديبهشت 1394

تکونای دختر نازم

دختر ناز مامانی من از 17 هفتگی متوجه یسری اتفاقا تو دلم میشدم ولی خب نمیدونستم اونا چیه.تا اینکه بهداشت و دکتر گفتن تکونای دخترت شروع شده ولی اولش مثل پرپر شدن یا ترکیدن حباب و نبضه.که فقط خودم میفهمیدم. الان شما 20 هفتته و خیلی بیشتر و واضح تر شده.کی بشه محکمممم لگد بزنی ،اخه بابایی خیلیی انتظار لگدتو میکشه.هرروز میپرسه وقتش نشده؟ بابایی میگه دوست دارم زودتر زمانی برسه که من برای دخترم کتاب شعرو بخونم و دخترم با تکونای محکمش ازم تشکر کنه.. بووس دختر نازم
28 فروردين 1394

سونوی هدفمند و بازم شیرین کاری دختر نازم

 عزیز دلم توی 19 هفتگی منو باباجون رضا رفتیم سونوی مهرگان تا سونوی هدفمند رو انجام بدیم.توی سونوی هدفمند یسری چیزای جالب رو بررسی میکردن.مثل مثانه،کبد،قلب،انگشتات،معده و لب کوچولوتو  بابایی از همون اول با اجازه دکتر فیلم گرفت اخه خیلیی لذت بخش بود دیدن اجزای بدن شما دختر ناز(بین خودمون باشه ما که جز دست و پا و صورتت چیزی سر درنیاوردیم). اقای دکتر کیاء بهمون گفت دخترتون حالش خوبه خوبه خداروشکر .وزنتم 320 گرمه,مامانی فدات شه و اما شیرین کاری دختر ناز مامان.لحظه اخر که کار داشت تموم میشد یهو دکتر گفت بیاین خمیازه کشیدن دخترتونو ببینین.منو بابایی به مانتیور زل زده بودیم ولی چیزی نفهمیدیم بازم.بعد دکتر قیافه منو بابایی رو که دی...
28 فروردين 1394

مادر شدن

فرزندم حسی دارم عجیب: مثل حس جوجه عقاب در تلاش برای نخستین پرواز از بلندترین قله و هراس از نتوانستن و بعد شاد از پرواز و حس خوب بزرگ شدن انگار جوانه ای که در نخستین دیدار خاک را از برگهایش میتکاند حسی دارم عجیب: مثل روز نخست مدرسه، مثل زنگ تفریح، مثل نمره بیست کجا بودی؟  که اینقدر منتظزت نشستم... چقدر نگرانت بودم، دلواپس اینکه بیایی و من نباشم قلبت را تپیدم،قلبم را تپیدی و بی آنکه ببینمت آمده ای... چشم هایم نگران از فردا و من حس میکنم بزرگترین پیغام را به من داده اند و اینک در جشن نامگذاری تو نام من نیز عوض میشود... مادر و من مادر میشوم... ...
20 فروردين 1394

اسم قشنگ تو

بعد از کلییی گشتن و نظرسنجی کردن اسم شما تصویب شد.خدا کنه تا اخر همین بمونه و مجبور نشیم اسمتو عوض کنیم. اینقده که بابایی اسمتو صدا میزنه من دیگه عادت کردم اصلا حس میکنم تو خونه کنارمون نشستی... بابایی اول از این جور اسما خوشش نمیومد.هردومون تاکید داشتیم اسم اصیل ایرانی بزاریم.بابایی با این اسم جدیدا موافق نبود ولی کم کم با این اسم انس گرفت. حالا بگم اسم قشنگت چیه مامانی؟ بنیتا   به معنی دختر بی همتای من بعد که به هرکی گفتیم خوشش اومد مخصوصا بخاطر معنی قشنگش بوس بنیتای دوست داشتنیه مامان بابا ...
17 فروردين 1394